آلزایمر...

به نام خدا

وقتی نام آلزایمر به گوشمان میخورد
به یاد سالمندانی می افتیم که دچار فراموشی شده اند.
این فراموشی آنقدر عمیق و طبیعی ست که انگار با آن متولد شده اند...

اما
من امشب میخواهم بگویم آلزایمر آنچنان هم که می گویند بد نیست...

آلزایمر گرفتن شاید اینک آرزوی خیلی ها باشد...

آلزایمر خوب است برای کودک جنگ زده ای که در ثانیه ای، خانواده اش را زیر بمباران از دست داده...

یا برای مهاجر بی خانمانی که از سرزمین خود رانده شده...

آلزایمر این روزها آرزوی جوانی ست که ناچارست چراغانی خانه ی همسایه را ببیند

یا عاشقی که هر روز به اجبار، ردپایش را در کوچه ی معشوقه اش جا میگذارد...

آلزایمر حق است
برای پدری که فرزاندانش او را در گوشه ی آسایشگاه فراموش کرده اند...

یا مادری که  36سال در انتظار بازگشت سرباز  شانزده ساله اش است...

کاش آلزایمر هم قرص و شربت داشت تا با خوردنش
بدهکاری، موعد چک های برگشتی اش را فراموش میکرد...

یا زوجی تاریخ دادگاه خانواده شان را....

یا اسیری، غروب های دلگیر آسمان زندان را...
آلزایمر خوب است
برای پسرک شاگردی که عاشق استاد درسش شده و هر ترم در انتظار چشمان سیاه اوست...

آلزایمر بهترین هدیه است

برای زنی که سه بار سقط جنین کرده

یا دختری که ناچار است درد خماری برادرش را بجای او تحمل کند...

گاهی اوقات

آلزایمر بی خبر می آید و در خیابان های شهر
میان ماشین های رنگارنگ پرسه میزند و مخفی میشود در دستمال و فال و گل های فروش نرفته ی کودکان...

کاش آلزایمر همه گیر میشد
برای مردم سرزمینی که هر روزشان پر از تکرار است...

و من

چقدر

بعضی وقت ها

دلم میخواهد

آلزایمر داشته باشم....

 

 

احمد. الف

 

/ 0 نظر / 25 بازدید