وداع...

به نام خدا

امشب، آخرین شبی ست که لالایی ام را سکوت این شهر می خواند....

امشب آخرین شبی ست که میهمان آسمان پرستاره ی کویر هستم.....

بعد از مدت ها، سرانجام روز وداع فرا رسید...

هیچوقت به همچین روزی فکر نمیکردم....

 نمیدونستم چه حسی ممکنه بهم دست بده....

نمیدونستم با چه خاطره ای این شهر رو ترک میکنم....

امروز، بعد از گذشت قریب به 1900 روز  زندگی در این شهر، به این نتیجه رسیدم که بخشی از وجودم رو با خاک این شهر پیوند زدم...

وقتی امروز برای آخرین بار داشتم تو محلاتی و مدرس و پارک توحید قدم میزدم، حس غریبی داشتم...

حس میکردم اینجا خونه ی منه و من واسه یه سفر کوتاه دارم ازش دور میشم....

تمام خاطراتم پیش چشمام مرور شد....

از روز اولی که واسه ثبت نام اومدم دانشگاه تا روزی که فارغ التحصیل شدم....

شاید هیچکس به اندازه ی من دگرگونی این شهر و دانشگاهش رو با تمام وجودش حس نکرده باشه...

شما یادتون نمیاد وقتی فقط 2 تا خوابگاه سرو بیشتر نبود اونم با اتاقای 8 نفره...

شما یادتون نمیاد وقتی اطراف خوابگاه پر از خس و خاشاک بود....

وقتی واسه رسیدن به سرویس های دانشگاه باید تا نقلیه می دویدی وگرنه 20 دقیقه از کلاس رو از دست میدادی...

شما یادتون نمیاد وقتی دانشکده فنی هنوز توی شهر بود....

یادش بخیر...

رتیل هایی که بهار سر زا خاک در میاوردن و سگهایی که تو زمستون پاچه مونو میگرفتن...

چه  روزهای خوشی بود وقتی جلو بوفه ی اقای فلاح، کنار سلف جمع میشدیم و شرط بندی میکردیم واسه خریدن چایی و های بای....

چه شب های دلنشینی بود وقتی تو تراس خوابگاه با بچه ها مینشستیم و چرت و پرت میگفتیم و قاه قاه صدای خنده هامون میرفت سمت آسمون....

یادش بخیر شبهایی که با نور گوشی های K750 و 1200 شبیخون میزدیم به باغ دانشگاه...

زردالوهای نارس و ترش، انارهای پرآب و انگورهای خوشمزه....

یادش بخیر پنجشنبه ها و شلوغی مدرس...

وقتی پارک توحید هوای دونفره داشت، ...

وقتی کوچه پس کوچه های خلوت و تاریک معلم بوی بوسه های پنهانی میداد....

و لحظه ی وداع، همه کنار پارک شهرداری می ایستادن تا پنجشنبه بعدی از راه برسه...

چه حالی داشت وقتی سرویس های مجانی دانشگاه باهم کورس میذاشتن ...

شما یادتون نمیاد وقتی خونه های دانشحویی سقفش گنبدی بود، ...
وقتی بخاری ها نفتی بود و زمستون واقعا زمستون بود....

شما یادتون نمیاد اسب های سرکش میدان ابوذر، باعث شده بود ما بهش بگیم میدان کُره بُز !!!

یادش بخیر....

یادش بخیر وقتی غذای سلف 100 تومن بود

این شهر، پُر از فراز و فرودهایی ست که تجربه کردم...

یادش بخیر شبی که واسه تحصن تو محوطه دانشگاه خوابیدیم....

وقتی سینی های قرمه سبزی رو به نشانه اعتراض تا اتاق رئیس دانشگاه ردیف میکردیم...

من هیچوقت فراموش نمیکنم دوستایی رو که این شهر بهم هدیه داد...

هیچوقت فراموش نخواهم کرد عزیزانی که در این شهر از دست دادیم، مرحوم مهندس مهران عزیز....

من فقط توی این شهر یک دانشجوی ساده نبودم...

من با تک تک کاج های این شهر زندگی کردم....

قدم به قدم با خیابان های این شهر راه رفتم....

لحظه به لحظه در حال و هوایش غوطه ور شدم....

من با تمام مردم این شهر خاطره دارم...

خیلی سخته برام که نوشتن رو ادامه بدم...

بیرجند، وطنم بود....
بیرجند تا ابد خانه ی من خواهد ماند...

به قول شاعر:

خونه خوبه، 

خونه همینجاست....

 

22 اسفند 93

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید