بهار من بدون مزرع سبز

برای من که در شیراز به دنیا نیامده ام و بابل گذرگاه مدرسه ام نبوده است...عطر بهاری بهار نارنج، همواره شمیم غریبی است.

برای من که مشق هایم را بر روی قالی تازه از دار افتاده کاشان ننوشته ام... بوی گلهای محمدی و رایحه ی آیین گلاب گیری در گذر از مقابل عطاری بازارهای محلی خلاصه شده است....

گرچه که حافظ، گفته « منشین بی می و معشوق زمانی........کایام گل و یاسمن و عید وصیام است» اما عطر یاس را تنها در آویزه ای به جای مانده از قدمت یک دیوار کاهگلی در بن بست منتهی به پایان رسوم می یابم...

. برای من که شیطنت کودکی ام در خراش زانویی در پی افتادن از پی توپی نهادینه شده و و سقوط از شاخساری نصیبم نشده، در نتیجه ندیدن و نشنیدن سمفونی بهار از طریق حرکت دستان شاخه ای نسیم که ارکستر نغمه های دلنشین پرندگان را رهبری میکند و رقص باله ی شکوفه های ناکام گیلاس که سرتاسر مسیر زوال را عرصه هنرنمایی خود می دانند. غیرطبیعی نیست و همه این تصاویر تنها خیالی کارتونی در قاب تلویزیون بوده

.... برای من که رعد بهاری پایانی بود بر بازی قایم باشک..... ندانستن اینکه این فریاد آسمان از بهر افشای محل اختفای قارچ های مأخوذ به حیاست...شگفت آور نیست و این جستجو تنها قایم باشکی است که بازی نکرده ام..... برای من که دست در دست مادر در بازار در جستجوی طعم خوش سبزی تازه جست و خیز میکردم...جولان در میان سنگلاخ ها و جَستن در دشت در پی آویشن و کاسنی و شنگ و کپر گلی ... بعیدترین گردش ایام بوده است.... بهار کودکی من اینها نبوده و مرا هم قصد توصیف بهاران نیست که چه بسا سالیان پیش رودکی سمرقندی و منوچهری دامغانی و خیام و مولانا و سعدی و حافظ و هاتف اصفهانی وصف آفاق نموده و شرح انفسی کرده اند و هر تلاشی آب در هاون کوبیدن است... اما هر کس بهار خویش را می پوید.. بهار کودکی من نیز در کوچه های شهرم خلاصه شده و عطر دل انگیز بهارانم در رایحه ی یک خوشه گل نهفته است ....اقاقیا.... شکوفه های سپیدرنگی که آن قدر ناز دارند که هواخواهان خود را دوسال منتظر گذاشته تا تنها دو هفته ای را به عشوه بپردازند....هم عطری چون گلهای محمدی دارند..هم زیبایی به سان بهار نارنج و هم رقاصی ای چون شکوفه های آلبالو.... طنازی دوهفته ای بی وصف آنها «طعم گیلاس» من است... خرامان همین مستی بودم که پونه های درهم باغچه را دیدم..همان ها که بی نوازش دلربایی نمی کنند و عطر خود نمی انگیزند.. همان ها که برای من یادگارند ...یادگار یک دوست که دیگر نیست یاد آن جمله ژوزه ساراماگو افتادم که میگفت «ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻋﻠﺖِ ﻣﺮﮒ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ؛ ﺍﻭ ﻣُﺮﺩ. وقتی بمیریم و همه ی آدم هایی که مارا میشناسند بمیرند. انگار هیچ وقت زندگی نکرده ایم..‌‌.» اما برای من استشمام هرباره ی این گل پونه ها نغمه ی آن دوست را می دهد که دیگر نیست ولی تا ابد هست...تا مادامی که عطر گل پونه ها باشند چه در مشام من در این حیاط و چه در شمام من در آن حیات...او نیز هست... خوشا به حالش که کشته ای نهاد و رفت و من با شامه ای لبریز از عطر بهار خودم و با چشمی تر به آسمان و ماه نو خیره می شوم و با خود نجوا میکنم... «مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو»... صدرا سوم اردیبهشت نود و چهار

/ 0 نظر / 27 بازدید