برای روز پدر...

به نام خدا

با هیچ منطقی نمیتوان غوغای درونش را فهمید...

با هیچ عددی نمیتوان استقامتش را شرح داد...

با هیچ قلمی نمیتوان پیچیدگی ساده انگارانه اش را توصیف کرد...

 

با کدامین استدلال میخواهی از خودگذشتگی اش را به چالش بکشی..

هزاران فیلسوف هم جمع شوند نمیتوانند فلسفه ی وجودی اش را وقتی دیگر نیست بیان کنند...

حضورش همیشه حس میشود حتی وقتی در دورترین نقطه ی دنیا باشد...

کافیست بدانی او هنوز هست که بتوانی شب را با خیال راحت سر بر بالین بگذاری...

 

برای من که سهمم از داشتن پدر، جیره ی سالیانه ای بوده؛

برای منی که برای دیدار پدر در انتظار وقت ملاقات بوده ام؛

از او نوشتن بسیار سخت است و سنگین...

برای کسی که با خاطرات پدرش زندگی میکند و امیدش به زنده کردنشان با حضور دوباره اش است؛

نوشتن کاریست دشوار...

میگویند پدر چون کوه استوار و مقاوم است

من این را زمانی فهمیدم که به ناچار برای امرار معاش و آسایش خانواده اش

رنج سفر را بر تن خرید و با فراق خانواده اش دست به گریبان شد...

وقتی نمیگذارد لحظه ای خستگی اش در چهره نمایان شود...

 

میگویند پدر ستون و بنیان خانواده است

من این را زمانی فهمیدم که برای پنهان کردن پیری اش،

برای پنهان کردن موهای سپیدش، دست به دامان رنگ ها شد...

وقتی که برای مخفی کردن موهای سپید دستش، آستین بلند میپوشد...

و چه رنجی میکشد از ترس رنجاندن پینه ی دستانش بر گونه ی لطیف نوه اش...

 

پدر صبور است.... خیلی... بیش ار آنکه تصورش را کنی

این را زمانی فهمیدم که  هنوز نفهمیده ام چرا تاکنون مرا بخاطر اشتباهاتم سرزنش نکرده و فریادی بر سرم نزده است...

خشم فروخورده اش را تنها خودش دیده

یادش بخیر

آن زمان که در سجودش بر شانه هایش سوار میشدیم و قنوتش به درازا میکشید...

و هیچگاه نفهمیدم، شانه های پدر همان عرش خداست..

عرش خدا میلرزد وقتی پدری در تنهایی خویش اشکی بر زمین میریزد و کوهستان شانه اش، به لرزش می افتد...

و این روزها

چقدر تلاش میکند رعشه ی دستانش را نبینیم

وقتی قنوتش را کوتاه کرده و در خلوت خود نیایش می کند...

پدر،...

همان کسی است که هیچگاه نمیتوانیم لحظه ای خود را جای او بگذاریم

مگر اینکه خود پدر شویم...

و خوب می دانیم

هیچگاه نمیتوانیم به خوبیِ خودش پدری کنیم....

از پدر گفتن نه شجاعت میخواهد، نه شهامت، نه احساس

باید پدر بود تا بتوان گوشه ای از پدر بودنش را نوشت...

تنها لحظه ای که میتوان حضورش را حس کرد

وقتی است که می دانیم دیگر بازنخواهد گشت...

برای پدر

حتی اگر همه ی روزهای سال را جشن بگیریم

بازهم با همان نگاهی که خستگی هایش را پشت پلک هایش مخفی کرده

به چشمانت نگاه میکند و

برای آینده ی درخشانت تلاش میکند...

و دوباره

با همان قدم های بیصدا

در سپیده ی صبح از خانه خارج میشود و

به امید دیدارت

دعای خیرش را

برای تو

در خانه جامیگذارد....

 

احمد آذرگون

14 اردیبهشت 94

/ 0 نظر / 18 بازدید