رزمایش، آزمایش یا ....

همینطور که احتمالا میدونین، نیروی زمینی ارتش یکی از سه نیروی ارتش(یعنی زمینی، هوایی و دریایی) هستش. ساختار هر پادگانی که مال نیروی زمینی ارتش باشه معمولا اینجوریه: هر پادگان معمولا شامل یه تیپ هستش. هر تیپ هم یه ستاد فرماندهی داره که از قسمت‌های مختلفی برای کنترل پادگان تشکیل شده. هر تیپ از چندین گردان تشکیل شده که معمولاً با یه سری اعداد یا اسامی خاص نامگذاری میشن. مثلاً گردان‌های تیپ پادگان ما شامل 159، 182، 303، 739، 740، 766، پدافند، پشتیبانی، قرارگاه و مهندسی تشکیل شده. اسم گردان ما هم 159 هستش. هر گردان هم معمولاً از سه گروهان پیاده مثلاً 1،2 و 3 و گروهان ادوات و نیز گروهان ارکان تشکیل شده. در مجموع کار گروهان‌های پیاده معمولاً دفاع و حمله با افراد پیاده هستش. کار گروهان ادوات پشتیبانی گروهان‌های پیاده با استفاده از تجهیزات و جنگ‌افزارهای نیمه سنگین و سنگین مثل خمپاره‌انداز 81، 106، 107 و ... هستش. و اما گروهان ارکان که منم توش بودم کارش هماهنگی و خدمت رسانی به گروهان‌های پیاده و ادوات هست. گروهان ارکان از چهار قسمت اصلی به اسم رکن تشکیل شده که به ترتیب رکن1،2،3،4 هستن که در رأس هر کدومشون یه رئیس رکن کارای اون رکن رو کنترل میکنه. هر رکنی کارش مشخص و معلومه. مثلاً رکن یکم کارش آمار روزانه، مرخصی فرستادن سربازان و پرسنل کادر و نیز اعمال تنبیهات و تشویقات هستش. رکن دوم که خودم سربازش هستم، کارش تهیه و تنظیم لوحه نگهبانی، ارائه آمار روزانه سلاح و مهمات، نظارت بر اجرای حفاظت فیزیکی، شمارش اسلحه‌خانه‌ها و چند کار دیگه هستش. کار رکن سوم هم بیشتر آموزش سربازان و نظارت بر کار اجرایی عملیات‌ها هستش. و در نهایت هم کار رکن چهارم آماد و پشتیبانی اقلامی مانند آب، غذا، وسایل نقلیه خودرویی هستش. حالا با این مقدمه نسبتا طولانی برای آشنایی بیشتر، بریم سراغ اصل داستان.

از اواخر شهریور ماه بود که خبری شایع شد که کل پادگان ما رو اعم از سرباز و پرسنل کادر شوکه کرد. اونم اینکه قراره آذر ماه کل تیپ برای رزمایش به منطقه‌ای در استان خوزستان اعزام کنند. اوایلش که ما درست و حسابی نمیدونستیم که رزمایش چیه و توش چیکارا میکنن، زیاد اهمیتی نمیدادیم. اما هر چی زمان بیشتری میگذشت یه دلهره و استرس خاصی تو دل هر کدوم از ما ایجاد میشد. یه ماهی از این قضیه میگذشت که موضوع کم کم جدیتر هم شد. اوایل آبان ماه بود که گردان‌ها شروع کردن به جمع کردن و آماده کردن وسایل مورد نیاز برای رزمایش. خلاصه یکی دو ماه طول کشید تا انباردارها و اسلحه‌دارها وسایلی که فکر میکردن به درد بخوره رو آماده کردن. ما هم که تا اون موقع فقط یه چهاربند و فانوسقه تحویل گرفته بودیم و از گرفتن بقیه تجهیزات امتناع میکردیم، مجبور شدیم یه سری وسایل دیگه هم مثل کلاه آهنی، کوله‌پشتی، نیم تخته چادر انفرادی، زیلو، جلد خشاب و قمقمه رو هم تحویل بگیریم. دو سه ماهی به همین منوال طی شد تا رسیدیم به اواسط آذر ماه که چندبار شایعه لغو رزمایش هم پخش شد اما بعد چند روز دوباره تکذیب میشد. تو همین حین هم بعضیا تلاش کردند با گرفتن استعلاجی و بعضی اعزام‌ها از زیر رزمایش در برن که البته چندتایشونم موفق شدن. خود منم میخواستم با یه خود‌زنی ساختگی مثل شکستن دست یا پا یا انگشت و ... رزمایشو بپیچونم، اما جرأتشو پیدا نکردم. به اوایل دی ماه که رسیدیم یه آماده باش دادن که یه هفته دیگه حرکت میکنیم. اویل آذرماه دیگه آماده شدیم که حرکت کنیم که گفتن اول گروه پیشرو شامل خدمات و پشتیبانی حرکت میکنه و بعدش ما.  به اول هفته که رسیدیم گروه پیشرو حرکت کرد سمت منطقه عملیاتی و ما هم منتظر بودیم. اما انگار خبری از حرکت نبود و ما هم کلی از این قضیه خوشحال. که بعداً فهمیدیم که این گروه پیشرو در واقع کارشون کندن و آماده کردن تونل‌ها، خاکریزها، سنگرها و ... بوده تا موقعی که ما برسیم. همین آماده‌سازی یه دو ماهی طول کشید یعنی از اویل دی ماه تا اواخر بهمن‌ماه. البته خود فرمانده گردان هم چون نمیخواست گردانش مدت بیشتری اونجا باشن و زجر بکشن تو این به تاخیر انداختن حرکت نقش داشت.

به هر حال 26 بهمن ماه شد و ما حرکت کردیم سمت سوسنگرد. از پادگان ما تا سوسنگرد و اردوگاهی که برامون در نظر گرفته بودن با اتوبوس 6 یا 7 ساعت میشد. ساعت 5یا 6 بعدازظهر بود که رسیدیم به اردوگاهمون. جایی که مسطح و هموار با درختای پراکنده بود. جایی که برق، روشنایی، دستشویی، حموم، آشپزخونه و .... داشت.  ما که فکر میکردیم جای خوبی اومدیم، یه کم خوشحال شدیم. بهمون گفتن که همین جا چادر بزنین. منم شروع کردم به برپایی چادر. البته هر چادر انفرادی برای دو نفر سرباز هستش و هر سرباز نیم تخته چادر داره که با بهم وصل کردنشون یه چادر کامل میشد. منم با یکی از دوستانم که رستش مخابرات بود یه چادر زدیم. جالب اینجا بود که این چادرا بعد از برپایی حدود 150 سانتیمتر طول و 70 سانتیمتر هم عرض داشتن که به زور توش جا میشدیم و تازه باید ساک و کیسه انفرادی که بقیه لوازم شخصیمون توش بود رو جا میکردیم تو همون چادر. و موقعی دراز میکشیدیم تقریبا 30 سانتیمتر از پامون بیرون چادر میفتاد. شب اولو تو همون اردوگاه گذروندیم و شبش هم البته زیاد سرد نبود، هرچند پتو خیلی کم برده بودیم چون پیش خودمون فکر میکردیم خوزستان باید خیلی گرم باشه. صبح روز بعد که بیدار شدیم، گفتن که اینجا موقتی بوده و باید 20 کیلومتر بریم جلوتر و اونجا چادر بزنیم. خلاصه ما وسایلمون رو جمع کردیم و 20 کیلومتر رفتیم جلوتر و رسیدیم به یه سلسله تپه شنی که بهشون تپه‌های الله اکبر(بعداً فهمیدیم که تو یکی از کتابای فارسی دوره دبستان هم یه درس با عنوان تپه‌های الله اکبر داشتیم که همین تپه‌ها بودند و اینکه چقدر شهید رو همین تپه‌ها دادیم) میگفتند و تقریبا تنها ارتفاعات کل اون منطقه بودند. جایی که نه خبری از درخت و سبزه‌زار بود و نه خبری از آب و برق و ... و تا چشم کار میکرد بیابون شنی بود. خلاصه ما دوباره چادر زدیم و وسایلمونو از داخل ماشینا پیاده کردیم که کلی هم وسیله سنگین بود که جابجا کردیم. شب اول فرا رسید. هوا یکم سرد شد و ما رفتیم زیر چادرامون و آماده شدیم که بخوابیم. یکی دو ساعت بعد ما که حتی تو خیالاتمون فکر باریدن بارون تو اهواز و حومش رو نمکردیم آسمون شروع کرد به باریدن. ما که برای روی چادر، پلاستیک هم با خودمون نبرده بودیم همون شب اول از شدت سرما و آب بارون که داخل چادر اومده بود تا صبح لرزیدیم و فکر کنم بیشتر از دو ساعت نخوابیدیم. صبح شد و بارون قطع شد و آفتاب بیرون اومد و چادرای خیس مارو خشک کرد. بعدش هر کسی شروع کرد به انجام کارای روزانه خودش. جالب اینجا بود که روزا هوا گرم و خشک همراه با گرد و غبار بود و شب که میشد بارش بارون شروع میشد. دقیقا 4 یا 5 روز و شب به همین منوال سپری شد، به طوری که گاهی فکر میکردیم اومدیم شمال نه خوزستان. بعد از چند روز فرمانده گروهانمون که وضعیت خرابمون با این چادرای انفرادی رو دید، گفت چادرای انفرادیتونو جمع کنین و هر پنج نفری یه چادر گروهی بزنین. اوایل غروب روز هفتم بود که ما تازه کارای روزانمون تموم شده بود و داشتیم میومدیم سمت چادرامون که در آنی از لحظه(فکر کنم به سه ثانیه نرسید) که دیدیم کوهی از گرد و غبار داره میاد سمتمون. کمتر از پنج ثانیه طول کشید تا طوفان شن عظیمی به چادرامون رسید و دو سه تا از چادرامونو خراب کرد که تا 3 یا 4 ساعت هم ادامه داشت. از شانس بعد چادر ما هم خراب شد و شدت طوفانشم اینقد زیاد بود که نذاشت چادرمون رو دوباره برپا کنیم و کلاً تصمیم گرفتیم که چادر خرابو به همون حال رها کنیم و فردا صبح بعد از تمام شدن طوفان شن دوباره برپا کنیم. به ناچار شبو رفتیم تو یکی از چادرای گروهی دیگه که از طوفان شن در امان مونده بود. پنج نفر که داخلش بودن و ما هم پنج نفر رفتیم رو سرشون خراب شدیم. دیگه خودتون تصور کنین چه جوری جا شدیم. آقا ما کیپ تا کیپ آدم رو هم گرفتیم خوابیدیم در حالی که طوفان شن و باد و سرما و سوز همچنان کولاک میکرد. خوب طبق شبای گذشته واسه جاهای مختلف اردوگاهمون نگهبان و پاسبخش میذاشتن. تو گروهان ارکان ما چهارتا افسر وظیفه بودیم که فقط پاسبخش میذاشتن مارو. نگهبانا که شبای قبلشم به زور سر پست میرفتن و بعضی شبا که خیلی سرد میشد نمیرفتن اصلاً سر پست، از شانس بد ما، اون شب کذایی هم تعدادیشون سر پست نمیرن و گروهبان نگهبان موقع سرکشی به پست‌ها متوجه میشه و میره به فرمانده گروهان خبر میده. تو همون شبی که طوفان و باد و سوز و سرما بود ما 10 نفری تو یه چادر کپمونو گذاشته بودیم ساعت دو نصفه شب دیدیم فرمانده گروهان رفته دم در چادرا و داره دادو بیداد میکنه که چرا نگهبانا سر پست نیستن و داره همه رو بیدار میکنه که بیاره بیرون واسه تنبیه کردن. من که خوابم سبک بود سریع پا شدم و شروع کردم به بیدار کردن بقیه که خیلی سخت هم بیدار میشدن، در همین حین فرمانده گروهان که میبینه هیچکی از چادرا بیرون نمیاد، یه بیست لیتری آب خوردنو که جلوی دم هر چادر بود رو خالی میکنه تو چادر رو سر ما. از بخت بد به جای یه 20 لیتری آب دو تا 20 لیتری جلوی چادری بود که ما ده نفر توش بودیم. خلاصه 2تا 20 لیتریو خالی کر رو سر ما و کلاً لباسو و پتو وسایلمون رو خیس آب کرد. بعد هم تو اون سوز سرما بیرون چادرا به خطمون کرد و یه ساعت برامون روضه خوند در حالی که میلرزیدیم از شدت سرما. بعدش هم که تا صبحش فقط لرزیدیم. یه چند شب از اون شب کذایی گذشت و کارا دوباره به روال عادی خودش برگشت. دو سه روز بعدش هم صرف ساختن جعبه شنی کردیم. "جعبه شنی" در واقع ماکتی از منطقه استقرار ما و منطقه هدف بود که برای تشریح چگونگی انجام عملیات در مواقع بازید فرماندهان و امیران رده بالای کشور از منطقه استفاده میشد. نحوه ساخت "جعبه شنی" اینگونه بود که ابتدا روی یک سطح صاف عوارضو با خاک درست میکردیم و رنگ میکردیم و با نخ مقیاس‌بندی میکردیم. در واقع بعد از درست کردن عوارضی مثل تپه، دره، آبراهه، جاده و ...  با خاک باید دوغابی از سیمان روی اون عوارض میپاشیدیم تا محکم خودشونو بگیرن و بشه رنگشون کرد. بدترین چیز در ساخت این جعبه شنی، آوردن آب برای درست کردن دوغابی از سیمان بود. جایی که ما جعبه شنیو درست کردیم حدوداً 2 یا 3 کیلوتر با محل چادرامون فاصله داشت. من مجبور شدم یه دبه 20 لیتری پر از آب رو از اون تپه‌های کذایی بالا ببرم و حدود 2 کیلومتر پیاده برم که در واقع پدرم دراومد. دو روز قبل از تاریخ انجام رزمایش از رکن دوم ستاد فرماندهی تیپ به رئیس رکن دوم(منم سرباز رکن دوم هستم) گردان ما زنگ زدن که برای اجرای نقش یک اسیر آمریکایی به ستوان دوم وظیفه (یعنی من) نیاز دارن و گفتن که میخوان تلفنی با من در این مورد حرف بزنن و گوشی رو به من دادن (حالا چجوری منو پیدا کردن بماند). منم اول که میخواستم از زیرش در برم براشون بهونه آوردم که نمیتونم انگلیسی حرف بزنم ولی موثر واقع نشد و قانعم کردن که نقش اسیر آمریکایی رو بازی کنم. همون روز یه موتور سراغم فرستادن و منو بردن به رکن دوم در ستاد فرماندهی تیپ و یه برگه بازجویی بهم دادن و گفتن به انگلیسی برگردون. منم به انگلیسی براشون نوشتم تا روز رزمایش جلوی فرماندهان ارشد ارتشی از روی اون ازم بازجویی کنن. روز قبل از رزمایش بهم گفتن که باید یه شلوار سبز ارتشی و زیرپیراهن سفید بپوشی که بیشتر شبیه سربازای آمریکایی بشی. حتی شب قبل از رزمایش هم گفتن که باید ریشاتو بزنی و سه تیغه کنی به اصطلاح. منم که چون بیشتر از دو هفته میگذشت که تو منطقه بودم و ریشام خیلی بلند شده بود، با مکافات فراوان شروع کردم به زدن ریشام با ژیلت و دو سه تا ژیلت استفاده کردم تا تونستم ریشامو بزنم. صبح روز رزمایش و یک ساعت قبل از شروع رزمایش، مارو با اون لباسا و با دستای بسته و گونی که روی سرمون کشیده بودند بردن تو یه محل خاص مستقر کردند. بعد از مدتی که از رزمایش گذشت، مارو با ماشین جلوی جایگاهی بردن که برای فرماندهان نظامی ارشد کشور درست کرده بودند تا از اونجا شاهد رزمایش باشن. اونجا مارو پیاده کردند و طبق برگه بازجویی که از قبل طراحی شده بود از من بازجویی کردند و بعدش فرستادن پشت جایگاه فرماندهان که برگردیم عقب. شاید تنها چیز خوشایند رزمایش برای ما همین بود که از اون بالا شاهد اجرای رزمایش باشم و خوب دیگه عقب نرفتم و همونجا وایسادم و تماشا کردم. چه حالی میداد از اون بالا میدیم که تپه‌های هدف رو چجوری با توپ، تانک، خمپاره‌انداز 81، 106، 107 و موشک و راکت میزدن، طوری که در عرض چند ثانیه جهنمی درست کردن روی اون تپه‌ها. جالب تر از همه بمباران همون تپه‌ها توسط جنگنده‌های نیروی زمینی که فوق‌العاده بود، مخصوصاً صدای کر کننده وقتی در ارتفاع خیلی پایین پرواز میکردن و زمین و زمان میلرزید. خلاصه رزمایش تا ظهر همان روز تموم شد و ما نفسی به راحتی کشیدیم. هر چند روز بعدش که میخواستیم حرکت کنیم سمت پادگان دوباره قیامتی از طوفان شن به پا شد. این مختصری(خیلی‌هاشو نگفتم دیگه!!!) بود از اونچه که تو یه رزمایش بر ما گذشت.

/ 0 نظر / 27 بازدید