دلتنگی...

به نام خدا

دلتنگی...

حس مبهمی ست...

بی خبر می آید و زمانی وجودش را لمس میکنی که سلول به سلول تنت را مسموم کرده...

وقتی در کنار توام، دلتنگی ها را قاب میکنم و بر دیوار پستوی دلم آویزان...

اما وای بر روزی که تو نیستی...

دلتنگی ها یکی یکی روی طاقچه ی نگاهم می نشینند و غبار از تنهایی جامانده ام کنار میزنند....

دلتنگی ام را کدام گوشه ی چشمم پنهان کنم وقتی شانه ات نیست که سر بر آن بگذارم...؟

سکوت این اتاق مرا آزار می دهد وقتی صدای نفس های تو را کم دارد.....

دلتنگم...

مثل خاری که دست باد، او را از گل همسایه اش دور کرده...

مثل پرنده ی مهاجری که از قشلاقش جدا شده...

مثل غروبی که جمعه اش را گم کرده....

مثل چشمی که ابرها، ماهش را درخود بلعیده اند...

دلتنگم...

دلتنگم مثل دریای که دور از ساحلش، پریشانی اش را درخود فرو خورده...

مثل نخلی که در عزای برگ های سوخته اش، نفرین بر جنگ می فرستد...

مثل ستاره ای که مدارش را دزدیده اند....

مثل شهابی که از کهکشانش فاصله گرفته...

دلتنگم...

دلتنگم مثل زاینده رودی که بوی مرگ میدهد...

مثل برگی که بی نشانه می افتد...

مثل جوجه ای که در هوای پرواز، بی هوا سقوط می کند....

مثل سپیدی تنِ سیگاری که کبودی لبهای یارش را کم دارد...

دلتنگی ام را چه کنم...؟

وقتی جاده ها مرا در بُعد چهارم خویش اسیر کرده اند...

وقتی مینویسم و تو نیستی که برایش بخوانم...

دلتنگی ام را چه کنم وقتی میان پرسه های سکوت، فریادی باقی نمی ماند...

وقتی برای هر طلوع، فردایی دیده نمی شود...

دلتنگم...

مثل سفر...

مثل ...

مثل تهرانِ بی من و تو...

درد و نفرین...درد و نفرین... بر سفر باااااد...

 

24 اردیبهشت 94

 

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید