جمعه...

وقتی زندگی را در بسته بندی هفت روزه ای به تو می دهند

وقتی هفت دنیایت را در این هفت روز خلاصه می یابی

می رسد روزی که تقویم ها، برای تو رنگ عوض می کنند...

تازه پی می بری به جمعه هایی که در عمر چند ساله ات

چقدر خودنمایی می کنند

جمعه ها، ریشه ی تمام این سالها بوده اند

جمعه، پدر تمام هفته های حک شده بر تن تاریخ است...

جمعه های دلگیر

حتی نامش هم شبیه مسافرانش نیست

انگار از جای دیگری آمده که اینقدر

غربت از سر و رویش می بارد،..

جمعه مثل آخرین نخ سیگار است.

وقتی شروعش می کنی

لحظه هایت، آرام در ثانیه های آتشینش می سوزد و دود می کند...

به میانه اش که می رسی

از عمق وجودت لمسش می کنی...

و وقتی به انتهایش می رسد

در اوج اغمای ذهنت،

غروب های دلگیرش را بر سرت آوار می کند...

آنگاه می فهمی

از آن پاکت هفت روزه

نخ به نخ جمعه هایی سوختند و

دیده نشدند جز

یک مشت خاکستر، چند جرعه چای داغ و

غروب های دلگیری که تو را به هوس می اندازد برای انتظار؛

تا بار دیگر

به آتش بکشی تکرار روزها و

سیاهپوش کنی تن تقویمت را

در سوگ جمعه ای که گذشت...

روزها می گذرند

و پاکت عمر، همچنان

نخ به نخ با جمعه هایش می سوزد...

 

 

احمد. الف

 

/ 0 نظر / 27 بازدید