روز دختر مبارک

به نام خدا

 

خورشید طلوع کرد و دست به کار شد...

خواست اثری ماندگار خلق کند

اثری که دنیا تا بی نهایتش، طعم ماندگار و شگرفش را با خود همراه داشته باشد...

قطره ای از روحش را در جامی سیمین ریخت و به آن خیره شد...

با خود فکر میکرد

که چگونه عطری از زیبایی و لطافت را با عصاره ای از نجابت و صبر در هم بیامیزد و

طعم شیرین بهشت را در آن جای دهد....

در جام سیمینش، وسعت آسمان را دمید و قلبی مهربان پدیدار گشت...

شبنم شکوفه های بهاری را بر رخ مهتاب پاشید و

 نقشی از زیبایی و لطافت بر چارچوب هستی تصویر کرد...

کوه را در دستانش فشرد و جرعه ای استقامت بر آن ریخت...

 

و به فکر فرو افتاد

چگونه خلق کند که بتواند بار سنگین زندگی را بر دوش کشد و دم برنیاورد

چگونه بیافریند روحی را که ناتمام باشد و بتواند خود را ترمیم کند...

چگونه این همه شگفتی را در وجودش جای دهد...

اندیشید..

به روزهایی که قرار است نوزادی شیرین زبان باشد و امید پدر و مادری...

روزهایی که میخواهد خواهری باشد برای پسربچه ای نادان و خرد...

فکر میکند به زمانی که

قرار است همسری آرامش دهنده باشد و نیمه ای کامل کننده برای مردی در تمام فصول

و آینده ای که با دست خویش خلق میکند

و او روزی معلمی میشود در کلاس زندگی

پرستاری برای عزیزانش

کدبانویی برای خانواده اش

 مدیری در تمام طول زندگی اش

و یک زن، برای اوقات تنهایی اش

او قادر است هر کسی باشد،

در هر مقامی و در هر زمانی،

و همیشه خودخواهی اش را فراموش کند،

و خودش، آخرین کسی باشد که برایش زندگی میکند...

فکر میکند به چنین روزهایی و

دریایی اراده به او میدهد تا بیازماید معجزه اش را میان زمینیان بهانه گیر...

می اندیشد

 به روزهایی که او تنهاست میان هیاهوی روزگار،

خسته است از زمین و زمان، دل گرفته است از آدمیان

و اینجاست که هدیه می دهد

ابری از بغض و بارانی از اشک های خاموش کننده

تا ببارد و آرام شود...

تا شاد شود و ببارد و بخندد..

تا دلتنگ شود، بی تاب شود، عاشق شود،

 ببارد.... و خاموش کند آتش درد و حسرت و دلتنگی را...

او را والاترین خلق کرد، والاتر از بهشت موعودش

و متبرک کرد بهشت و زمانش را زیر تک تک قدم هایش....

او خواست که باشد؛ و شد.

 

 دختری آفریده شد...

 

 

 

احمد آذرگون

 

 

 

 

/ 0 نظر / 19 بازدید