آدمیان و چهارپایان

 

دستمال بر دست، قرآن طاقچه را باز میکنم و میخوانم و سپس با خود نجوا میکنم. بدان و آگاه باش که این زین نه گهگاه، بلکه هر گاه بر پشت توست. بدان که «مسکین ات گرچه تمیز است. چون بار همی بری عزیز است» بدان که تا نغمه اعتراض برگشایی حتی اگر ناله ات از طویله ات خارج نشود چنانت کنند که پشیمان شوی و تا ارتفاع چند گزی باقالی بارت می کنند. اما چرا نمیدانند که «هرچه کمتر نهند بر ما بار بی شک آسوده تر کنیم رفتار» در همین آن، از پنجره مثل همیشه صدای عروسی از راه دور می آمد هرچند که «آواز دهل از دور خوش است» اما همیشه به این وعده دل خوش بوده ایم که عروسی به کوچه ما هم خواهد آمد حال آنکه محال است زیرا که در انگار آدمیان!!!!!!! این کوچه پر از گاو پیشانی سفید و بی شاخ و دم است و تقدیر این چنین است. همان بهتر که آدمها!!!! قدمشان اینجا نیفتد تا برخی هامان گوساله مرده نزایند و خرهامان از کرگی بی دم نشوند. اصلا این نواهای شش و هشت خوشی برای ما که هشتمان گروی نهمان است، حرام است. پس این گونه طربها را هرگز نخواهیم. باز هم حواسم نبود و برای خود یاسین خواندم. به پاک کردن آینه ادامه میدهم و مثل همیشه با این بیت خود را آرام میکنم که «خران و گاوان کار بردار به ز آدمیان مردم آزار»

/ 0 نظر / 35 بازدید