چند عاشقانه ی کوتاه....

گرسنه ام

دیگر بغض هایم مرا سیر نمیکنند

و اشک ها

دل پر التهابم را سیراب نمیکنند...

دیگر بودن یا نبودن

مسئله نیست...

وقتی تو نباشی

چه فرقی میکند چه کسی بود و چه کسی ماند...

تو نباشی

دوباره قصه ی روزهایم با یکی بود و یکی نبود شروع میشوند

و هیچوقت

کلاغ سردرگم قصه ها

به خانه اش نمیرسد...

تو نباشی

همیشه اخرین صفحه ی قصه

سفید می ماند و

قهرمان داستان

 تنها و دلشکسته....

تو نباشی

نوشتنی هم در کار نخواهد بود...

و همه چیز زیر لحاف پرگرد و غبار فراموشی و عادت

به اغما خواهد رفت....

  * * * * * * * *

مثل یک بیمار مرگ مغزی

چه فرقی میکند قلبم با چه سرعتی بتپد یا فشار خونم چه اندازه باشد...

 تو نباشی

دیگر مردمک هایم به نگاه کدام محرک پاسخ دهند...

با رفتنت

ضریب هوشیاری ام به زیر صفر ابدیت رسید...

تنها

در برزخی از خاطرات

میان دود سیگارهایی که باهم سوزاندیم...

غرق در آوای سمفونی بوسه ها

و نُت هایی که میان لبها متولد میشدند...

برزخی پر از قفل انگشتها و قدم های موازی....

برزخی میان من و آینه ای که تصویر آغوشت را بر سینه اش حک کرده...

نفس میکشم

در هوایی که عطر تو را فراموش کرده...

و سلولی که دیوارهایش با یاد تو تزئین شده...

نفس میکشم

و منتظرم

روزی به ملاقاتم بیایی

که برایت

ممنوع نباشم...

  * * * * * * * * *

ممنوعم برایت

مثل تشنه ای که سیراب شدنش برایش مرگ آور است...

مثل مدفون شده ای زیر بهمن سرد که خوابِ مرگ, چشمانش را نوازش میکند...

ممنوعیتم برای تو

مثل حبه قندی است برای یک دیابتی...

یا چند سی سی مورفین برای کسی که درد خماری میکشد...

ممنوعم مثل ازادی برای محکوم شده به حبس ابد...

مثل کلید برای قفل زنجیر یک قاتل سریالی...

ممنوعم و نمیدانم

در کدام دین, کدام کتاب قانون

تبصره ای برای آزادی ام وجود دارد...

سخت است بودن و منع شدن

از آنچه میتواند حق تو باشد...

ممنوع الملاقات شده ام برای چشمانت...

ممنوع التصویرم کرده اند در تمام آینه ها...

ممنوع الصدایم در حجم سنگین سکوتی که بر دنیایم حاکم شده....

اما هنوز

میتوانم با دستان بسته و چشمهای شب زده

بنویسم از رورزهایی

که ازادی ام را

در آغوشت به آغوش کشیدم...

برای یک محکوم به اعدام,

طناب دار

بالهایی ست برای پرواز...

و برای منِ شاعر

نوشتن

تنها راه سفر به دنیای آرام ذهن توست...

چمدانی از احساس

پر از کاغذ پاره های کاهی

و قلمی که از بغض هایم پر شده...

بار سفر میبندم

سوی دنیای سوت و کور تنهاییت....

دروازه پلکهایت را بگشا

میهمان ناخوانده داری...

پناهم بده....

 

احمد آذرگون

10 خردادماه 94

 

/ 0 نظر / 21 بازدید