آخرین برگ از دفتر پاییز....

میدانست چنین روزی فرامیرسد،

برایش گفته بودند از سرنوشت دیگران،

از اینکه تقدیر این است و همانطور که روزی با شور و هیجان جوانه میزند، روزی هم فرا میرسد که بی اختیار طعم تلخ سقوط در سکوت را تجربه خواهد کرد....

نهایت توانش را به کار گرفته بود تا همچنان ریشه اش را در تن درخت حفظ کند....

اما شلاق های مهیب باد نمیگذاشت بیش از این با یار دیرینه اش بماند....

ناگهان، بادی شدید لرزه بر اندام درخت انداخت و برگ قصه ی ما را از شاخه ی زندگی اش جدا کرد...

جدا شدن همان و طعمه ی رقص در دامان باد شدن همان....

چرخید و چرخید و چرخید و چرخش روزگار در برابرش نمایان شد...

بیادآورد اولین طلألوء خورشید، اولین رنگی که دید آبی آسمان بود و اولین دوستش، پرستوی مهاجر....

بیادآورد روزگاران بهاری را، خنده ی مستانه ی گل ها و ناله ی عاشقانه ی بلبل در کنار تک گل سرخ باغ....

بیادآورد صدای شادی کودکان، خُروپُف مردی که زیر سایه درخت خوابیده بود، شور و شوق جریان زندگی در جوی آبِ مسافر، صدای ویز ویز زنبورهای کارگر که بهترین مکان ساختن کندو را گزارش میکردند،

لمس دستان پینه بسته باغبان وقتی میوه ها را از شاخه جدا میکند و خدا را شکر...

زمزمه های عاشقانه ی زوجی که محل قرارشان همان درخت همیشگی ست....

چه شادی ها و چه غم ها که دیده بود و فکر نمی کرد روزی همه ی این خاطرات را با خود در پستوی سرد و نمور زمین دفن خواهد کرد....

آری...

برگ، رنجور و خشکیده گشت، در خزانی که انتظارش را می کشید، و همچنان با موسیقی باد، رقص مرگ را با نهایت سوزناکی اش به زیبایی اجرا می کرد...

آسمان و زمین آنقدر دور سرش چرخیدند، که نمی دانست در کجای این دنیا قرار دارد...

و ناگهان،

در لحظه ای که چیزی به مرگش باقی نمانده بود،

جسمی لطیف را حس کرد، با خود گفت نکند اینجا همان بهشتی ست که منتظرش بودم...

شاید این همان فرشته ای ست که قرار است مرا با خود به سرزمین جوانه ها ببرد....

همانطور که  از لطافت لذت می برد، چشمانش را بیست و خود را در تابوتِ آرزوها دفن کرد....

****

اطرافش پُر بودند از برگهای زرد و نارنجی و قهوه ای...

برخی خشک و برخی جوان، با خود می اندیشید که این چنین زیبایی را فقط در بهار تجربه کرده است....

نم نم باران تازه متوقف شده بود، هوای سرد و نمناک، حس سبکبالی وصف ناپذیری به او داده بود....

باخود فکر می کرد لباس امسالش، زیباترین لباسی ست که تابحال بر تن داشته است....

می دانست این بار به او نه نمیگوید، میدانست معشوقه اش که همیشه در برابر دیدگانش قرار دارد، او را به این زیبایی و جذابیت ندیده است....

می دانست این بار پس از ابراز دلتگی اش دیگر چشمهایش نمی بارد....

و زمین قصه ی ما، بار دیگر بر آسمان معشوقه اش چشم دوخت و از دلتنگی گفت،

از اینکه ابرهای غم و اندوه، نمیگذارند چشمهای آبی اش را ببیند ...

از اینکه شبها، پولک های نقره فام و درخشان، زیباییش را دوچندان میکنند....

از اینکه وقتی ماه کامل است میتواند قلب او را با تمام وجودش لمس کند....

از اینکه مهتاب مهربانیش، تنها امیدش برای گذراندن سی روز دلتنگی و بیقراری ست....

خیلی دوست داشت بگوید حسادت می کند به کبوترهایی که بی پروا، بال در صحن او می گشایند و خود را در آغوش بی انتهایش غوطه ور می کنند...

حسادت میکند به خورشید که آرام و خمیده، هر روز بر کوی دوست، قدم برمی دارد...

و گفت از تنفرش به ابرهای گستاخ و سرکش که به خود اجازه می دهند، دل صاف و اسمانی اش را با ناامیدی و اندوه بپوشانند و رخ زیبایش را به گریه اندازند و ....

و چقدر خود را ناتوان حس می کند وقتی

می شود ظرف اشکهای معشوقه اش، بستر تنهایی آسمانش و سنگ صبور سکوت همیشگی اش....

در این اندیشه است و نظاره گر برگی که رقصان با باد شادی می کند ....

زمین منتظر است آخرین برگ درخت هم بیفتد و زیباییش را به کمال رساند که ناگهان،

قبل از آنکه در آغوش او قرار گیرد، آغوش دیگری او را با خود می برد....

و زمین، بی اختیار دلتنگ می شود و به  دور شدن برگ نگاه می کند....

****

صدای قدم هایشان همراه با خش خش برگهای خشکیده بر زمین، موسیقی عاشقانه ای ایجاد کرده است....

هر دو از آرزوهایشان می گویند،

از اینکه دیگر انتظار به سر رسیده است و این خزان، می شود مقدمه ای برای وصال، برای باهم بودن، برای رهایی از تنهایی....

حس می کنند حتی درختان هم از این وصلت شاد و خوشحالند ....

انگار به یُمن این فرخندگی، درختان هم رنگ زرد و نارنجی و قرمز شادیشان را به آنان هدیه می کنند...

همچنان قدم میزنند و دفتر خاطراتشان را باهم مرور میکنند،

خاطراتی پر از غوغا، پر از فریاد، پر از بهانه های بی دلیل برای دیدار....

پر از نیمکت های منتظر، پر از حس پرواز زیر گرمی دستهای به هم چسبیده....

و در این خاطرات تنها یک درخت وجود دارد که میان این همه کاغذ، شاهدی بی بدیل است....

نامش نهاده بودند، درخت عشق، درخت دوستی، درخت آشنایی، درخت وصال...

درختی که بازی های کودکانه شان در آغوش آن بود،

درختی که شد تکیه گاه برای اولین بوسه،

شد نشانه ای برای قرارهای عاشقانه،

درختی که وجودش تنها امید دیدار دوباره بود،

و تنها رازدار زمزمه های دلتنگی شان ....

هردو ایستادند، خزانی دیگر از راه رسیده بود و درخت عشق، خشک و فرتوت شده بود....

عریانی اش بیش از پیش خودنمایی میکرد،

اشکی بر گونه شان نشست،

باد وزیدن گرفت،

ابر دلگیری آسمان را فراگرفت

و ناگهان،

بر گونه ی خیسش برگی نشست، آخرین برگ از کتاب قامت درخت نیز برچیده شد....

و نشست برآخرین صفحه ی دفتر خاطراتشان،

و چه زیبا آخرین برگ خزان،

شد سرفصل شروع یک زندگی بهاری....

دفتر خاطره ها بسته شد و

حقیقتی جاودان اغاز شد....

/ 0 نظر / 15 بازدید