جمعه 23 مهر 1389

ظلمت نفسی و تجرات بجهلی

خالفت کل اوامرک

اتراک معذبی بنارک بعد توحیدک

فکیف اصبر علی فراقک

دیشب سومین جلسه دعای کمیل امسال برگزار شد.و من باز هم جای خالی دوستان عزیزم را حس کردم.

یادش همین حوالی بود که حاج حسن طالبی و سید می نشستند و حتی یک بار هم که وسط دعا سرم را بالا گرفتم حاجی رو دیدم...

بعد دعا هم داخل مسجد یکی یکی بچه ها را می دیدم علی محمودیان، محمد ایلاقی، مصطفی، صادق، محمود، مهدی و....

اما دیگه خبری از اونها نیست و دعای کمیل، دعای دلتنگی من است برای دوستانی زیباتر از برگ درخت

کمی بریم عقب تر

وارد دانشکده می شوم که برم سلف برای یک لحظه حس می کنم احمد کنارمه و با هم میریم پایین....

داخل سلف و یادش بخیر، مهدی همین جاها می نشست و حاجی هم کنارش سر این میز بود که بهروز و دانیال و بقیه بودند و دلستر شرطی.... و چه خوش شانس بود بهروز و سید امیر هم ادعای بد شانسی می کرد.

مرتضی و میلاد هم با هم اتاقی های سابقشان اغلب نزدیکی های بوفه می نشستند.

باز به عقب تر بر می گردیم....

سوم مهر است و آغاز کلاس ها...

تو حیاط دانشکده نشستم و چشم به در دوختم که بچه ها بیایند تو.....

علی علایی با استیل خاص راه رفتنش، بهروز، دانیال، علی پشنگ با لبخند همیشه بر لبش، مصطفی و.......

سرویس از راه رسید ولی خبری از بچه ها نیست نه دار و دسته سروش پیاده می شوند و نه صدر و ابی و تقی و نه.....

بغضم می گیرد، بچه ها رفتند و منو تنها گذاشتند و من باید با خاطراتشون سپری کنم.

جای جای این دانشکده پر از خاطره است

از سلف بگیر تا کلاس ها (به خصوص 114 با عبارت معروف کرجی شیطان پرست) و حتی کلاس های بال و دانشکده قدیم و مسیر بین الدانشکدتین و...

شوکت و بیابان های لم یزرعش و سلف همیشه شلوغش.....

و حتی داخل شهر از 17 شهریور بگیر تا رحیم آباد و توحید و تا برسی به بند دره...

حسن علی دادپور


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته , احوال , دادپور , نوستالژی ما


تاريخ : جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : یک دوست | آرشیونظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.