> >من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق
> >و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند .
> >
> >-----------------------------------------------------------
> >به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با
> >عشق می میرد.
> >
> >-----------------------------------------------------------
> > اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست
> > -----------------------------------------------------------
> > عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .
> > -----------------------------------------------------------
> > اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل
> >اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند.
> >
> > -----------------------------------------------------------
> > آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش.
> > -----------------------------------------------------------
> >هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود
> >هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
> >و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند
> >این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
> >مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟
> >-----------------------------------------------------------
> >کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام
> >چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می
> >کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !...
> >
> >چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را
> >دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم.
> >
> >-----------------------------------------------------------
> >هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند.
> >-------------------------------------------
> >-------------------------------------------
> >اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
> >اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
> >اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
> >اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
> >-------------------------------------------------
> >-------------------------------------------------
> >وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که
> >اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.
> >
> > -----------------------------------------------------------
> >هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان
> >این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ،
> >مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن .
> >


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته , معنا


تاريخ : پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمدعلی کمالی | آرشیونظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.