دانشجویان مهندسی معدن دانشگاه بیرجند - ورودی85

دانشجویان مهندسی معدن دانشگاه بیرجند - ورودی85

به مناسبت عید سعید فطر

بنده بی انصاف

تا حالا توجه نکرده بودم وقتی دارم میرم دانشکده، چقدر سعی میکنم شیک و خوش لباس باشم؟ مخصوصا وقتی داشتم آماده میشدم تا پیش یکی از اساتید دانشکده برم! وقتی وارد اتاق یکی از اساتید شدم خیلی با متانت و آرامش سعی کردم بهشون احترام بذارم، سلام کنم و درخواستم رو مودبانه اعلام کنم. هرچی استاد کمتر ازم تحویل می گرفتند، من بیشتر به خودم فشار می آوردم تا مبادا فنر دهنم در بره و گله و شکایتی کنم! اونقدر صبر کردم تا بالاخره سرشون رو از تو سیستمشون در آوردند و لطف کردند و فرمودند: ...


خب شما کارتون چیه؟ داشتم ذوق مرگ می شدم، آخرش جوابم رو دادند. مشکلم رو بهشون گفتم و ایشون هم قول دادند اگه امکانش بود کاری برام انجام بدند. وقتی می خواستم از اتاقشون خارج شم، بازم همون احترام رو حفظ کردم و تا تونستم سعی کردم وقتی دارم از اتاق خارج می شم پشتم به ایشون نباشه! خداحافظ استاد!

آِی! گفتم خدا! یه دفعه انگار یکی محکم بزنه پس گردنم با خودم گفتم: خاک بر سر نمک نشناست کنند! از لحظه ای که قصد دیدن این بابا رو داشتی، شروع کردی به خودت رسیدن و وقتی هم که رفتی تو اتاقش بهش احترام گذاشتن و اونم که محل سگ بهت نذاشت! حالا بهش میگی خدا حافظ! با این افعال جمعی که براش استفاده کردی!

 باز به خودم گفتم: وجدانا چند دفعه وقتی خواستی نماز بخونی به خدا اینجوری احترام گذاشتی؟ لباس خوب و خوشگل پوشیدن پیشکشت جیگر! چند بار با خدا اینقدر محترمانه برخورد کردی؟ اینجا بود که یاد امام علی افتادم که در روایات اومده وقتی حضرت می خواستند وضو بگیرند، رنگ چهره شون زرد میشده! ایشون به دیدار برترین حقیقت هستی می رفتند، حق داشتند که بلرزند! خدایا من خیلی بی انصافم! 

بذار کمی بیشتر اقرار کنم. خدایا! تو همون کسی هستی که همه فرشته هات رو دور و برم جمع کردی و به همه شون دستور دادی بهم احترام بذارند. خدایا! تو خواستی به فرشته هات بگی: ببینید چه بنده خوبی خلق کردم که قراره با اختیارش من رو بپرسته، نه مثل شما به اجبار. خدایا! شیطان من رو لایق سجده کردن ندید، تو هم از درگاهت انداختیش بیرون. خدایا! حالا این منم که مطیع شیطان شدم و آبروت رو تو درگاهت بردم. خدایا! من رو ببخش که پیش فرشته هات خجالتت دادم.

خدایا! وقتی مریض میشم، سریع شروع می کنم به آه و ناله کردن و گلایه کردن ازت که این چه دردیه که گرفتارش شدم. حالا اگه بیام درستش کنم و از خودت بخوام که شفام بدی که بحثی نیست. پیش سه چهار دکتر میرم تا خوب شم ولی افاقه نمی کنه. آخرش به پیشنهاد یه عده میرم پیش یه دکتر دیگه و یه عالمه پول ویزیت میدم و دوا و درمون می کنم تا خوب میشم و در نهایت میگم: خیر از زندگیش ببینه، عجب دکتر ماهری بود که خوبم کرد! خدایا پس تو چی؟ خدایا من رو ببخش که برات شریک گذاشتم و مشرک شدم. خدایا درسته که گفتی من همه گناه ها بجز شرک و ناامیدی از درگاهم رو می ببخشم ولی خودت بیا و بهم یاد بده که تشخیص بدم تویی که شفام میدی و دکتر فقط یه واسطه ست. خدایا من رو برای اون لحظاتی که سالم و سلامتم و ازت تشکر نمی کنم و در عوض وقتی مریض میشم و بنا می کنم بر شکوه گذاری، من رو ببخش! خدایا عید فطر رسید و ازت دو تا درخواست دارم: من رو تا ماه رمضون سال بعد زنده نگه دار تا قدر مهمونیت رو بیشتر بدونم و این روزه های دست و پا شکسته رو هم از ما قبول کن.

سلام بر تو ای ماهی که شب قدرت از هزار ماه بهتر و برتر است!

التماس دعا

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته , حکایت


تاريخ : پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی آزادی | آرشیو نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.